|
تـنــها لایـق عـشـق .... آن بالا یکی مرا دوست دارد ....
|
شما که بانوی عالمی چه می شود یه نظرو نیم نگاهی کنی .....
[ 91/02/09 ] [ 17:28 ] [ مهبان ]
[ ]
سالروز ورودت به زمین در نهمین روز بهار بود..... بی جهت نیست که بهار زیباست!.....
[ 91/02/08 ] [ 11:33 ] [ مهبان ]
[ ]
حــاليا مــعجزه بــاران را بــاور کــن وســخاوت را در چــشم چــمن زار بــبين و مــــحبت را در روح نـســـيم کـه در ايـن کـوچه تــنگ بـا هــمين دســت تـهي روز مــيلاد اقــاقي ها را جــشن مي گـــيرد خــاک جــان يـافـــتـه اســت ![]() تــو چـــــرا سـنگ شـدي تــو چــرا ايـن هــمه دلــتنگ شــدي بــاز کــــن پـنجــــره ها را و بـهـــــاران را بــــاور کـن.... ×فريدون مشيري× [ 91/01/15 ] [ 15:59 ] [ مهبان ]
[ ]
تــولـــدمــ ــ ــ ــبـــارکـــــــــ ![]() ![]()
[ 90/12/13 ] [ 0:17 ] [ مهبان ]
[ ]
مــ ــرا ببخــــش اگـــ ــر به تــ ـو پيـــــله امـــ ، قـــــ ــــدري . . . قـــدري تحـــمل کن پروانــــه ميشوم . . .
ادامه مطلب [ 90/12/01 ] [ 0:47 ] [ مهبان ]
[ ]
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم
[ 90/10/12 ] [ 0:48 ] [ مهبان ]
[ ]
شب است و گيتي غرق در سياهي
شب بلند است و سياهي پايدار ولي باور به نور و روشنايي است که شام تيره ما را ، از تاريکي مي رهاند و از دل شبهاي يلدا ، جشن مهر و روشنايي به ما ارمغان مي رساند تيرگي هاتان در دل نور خاموش باد ، شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاري نگه داريم . . . . ![]() [ 90/09/30 ] [ 1:25 ] [ مهبان ]
[ ]
اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا ابا عَبْدِ اللَّهِ
سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيت وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ [ 90/09/23 ] [ 2:22 ] [ مهبان ]
[ ]
ساعتهاست درون دلم دنبال نشانه ای از تو می گردم که کمی آرامم کند، که بشود پیراهن یوسفم...که چشمهایم را کمی روشن کند. در هر گوشه ای که سرک کشیده ای...بوی گلهای یاس چادرت می آید... بوی شب بوهای باران زده چشمانت...دلم دوباره می گیرد...باز باران... ![]() می خواهم مانند بچگی هایم که برای برداشتن جعبه شکلات از روی طاقچه روی نوک انگشتانم می ایستادم و تلاش می کردم آنقدر برای چیدنت دستم را بسوی آسمان دراز کنم که قد بکشم...... [ 90/09/03 ] [ 12:33 ] [ مهبان ]
[ ]
بگمانت من و تو تا کجاي اين روزگار مي مانيم؟ بگمانت مردم شهر تا کجاي اين روزگار مي مانند؟ در راه اين غم، دل من و تو تا کي براي مردم خواهد گريست؟ آخرين قطره ي اشک را به اميد بازگشت کدام مردم اين شهر خواهم ريخت؟ روزها شده است با خود آن تيره شهر غايي، آن اوج بي چارگي اين مردم را تصور ميکنم و آنجا يادم مي آيد من که آرامم، پس چرا من و تو اين چنين جان به حراج گذاشته ايم؟ نمي دانم اين چندمين شب است که در خوابم کابوس ويراني مردم را ديده ام؟ راستش نمي دانم آخرين بار که با روياي کودکي خود در خواب، خواب خدا ديدم کي بود؟ همان حرف خودت ... تمام مي شوم شبي ... اما سوالم، من و تو چگونه تمام مي شويم؟؟ ![]() د.ن 1: تنها "تو" ، دل را رها نمي کني .... د.ن 2: تنها "تو" ، دل را مي فهمي .... یه مدتی نیستم ولی بزودی بر میگردم .... [ 90/06/20 ] [ 17:2 ] [ مهبان ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] |