تبليغاتX
تـنــها لایـق عـشـق

تـنــها لایـق عـشـق
.... آن بالا یکی مرا دوست دارد ....





شما که بانوی عالمی چه می شود یه نظرو نیم نگاهی کنی .....

[ 91/02/09 ] [ 17:28 ] [ مهبان ] [ ]

سالروز ورودت به زمین در نهمین روز بهار بود.....

بی جهت نیست که بهار زیباست!.....

[ 91/02/08 ] [ 11:33 ] [ مهبان ] [ ]

حــاليا مــعجزه بــاران را بــاور کــن
وســخاوت را در چــشم چــمن زار بــبين
و مــــحبت را در روح نـســـيم
کـه در ايـن کـوچه تــنگ بـا هــمين دســت تـهي
روز مــيلاد اقــاقي ها را جــشن مي گـــيرد
خــاک جــان يـافـــتـه اســت



تــو چـــــرا سـنگ شـدي
تــو چــرا ايـن هــمه دلــتنگ شــدي
بــاز کــــن پـنجــــره ها را
و بـهـــــاران را بــــاور کـن....

    ×فريدون مشيري×
[ 91/01/15 ] [ 15:59 ] [ مهبان ] [ ]

تــولـــدمــ ــ ــ ــبـــارکـــــــــ


[ 90/12/13 ] [ 0:17 ] [ مهبان ] [ ]

مــ ــرا ببخــــش اگـــ ــر

به تــ ـو پيـــــله امـــ ،

قـــــ ــــدري . . .

قـــدري تحـــمل کن

پروانــــه ميشوم . . .


ادامه مطلب
[ 90/12/01 ] [ 0:47 ] [ مهبان ] [ ]

 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم
 مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
 يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
 يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد
 و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد،
 ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم.
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند.
 من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده.
 من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را،
 خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست.


اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند،
 اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد،
سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد.
 يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم!
 يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد...

[ 90/10/12 ] [ 0:48 ] [ مهبان ] [ ]


شب است و گيتي غرق در سياهي

شب بلند است و سياهي پايدار

 ولي باور به نور و روشنايي است

که شام تيره ما را ، از تاريکي مي رهاند

و از دل شبهاي يلدا ، جشن مهر و روشنايي به ما ارمغان مي رساند

تيرگي هاتان در دل نور خاموش باد ،

شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاري نگه داريم . . . .

                                                                      
[ 90/09/30 ] [ 1:25 ] [ مهبان ] [ ]
 

اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا ابا عَبْدِ اللَّهِ
    اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
    اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ
    اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ  
  اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ     
   اَلسَّلامُ عَلَيْکَ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَيْکُمْ مِنّى جَميعاً

سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيت وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ
يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ
الْمُصيبَةُ بِکَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ
وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُکَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ
فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْکُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ
و لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْکُمْ عَنْ مَقامِکُمْ وَ اَزالَتْکُمْ
عَنْ مَراتِبِکُمُ الَّتى رَتَّبَکُمُ اللَّهُ فيها

[ 90/09/23 ] [ 2:22 ] [ مهبان ] [ ]

ساعتهاست درون دلم دنبال نشانه ای از تو می گردم

که کمی آرامم کند، که بشود پیراهن یوسفم...که چشمهایم را کمی روشن کند.

در هر گوشه ای که سرک کشیده ای...بوی گلهای یاس چادرت می آید...

بوی شب بوهای باران زده چشمانت...دلم دوباره می گیرد...باز باران...




می خواهم مانند بچگی هایم که برای برداشتن جعبه شکلات
از روی طاقچه روی نوک انگشتانم می ایستادم و تلاش می کردم
 آنقدر برای چیدنت دستم را بسوی آسمان دراز کنم که قد بکشم......
[ 90/09/03 ] [ 12:33 ] [ مهبان ] [ ]



    بگمانت من و تو تا کجاي اين روزگار مي مانيم؟

    بگمانت مردم شهر تا کجاي اين روزگار مي مانند؟

    در راه اين غم، دل من و تو تا کي براي مردم خواهد گريست؟

    آخرين قطره ي اشک را به اميد بازگشت کدام مردم اين شهر خواهم ريخت؟

    روزها شده است با خود آن تيره شهر غايي، آن اوج بي چارگي اين مردم را تصور ميکنم

و آنجا يادم مي آيد من که آرامم، پس چرا من و تو اين چنين جان به حراج گذاشته ايم؟

    نمي دانم اين چندمين شب است که در خوابم کابوس ويراني مردم را ديده ام؟

    راستش نمي دانم آخرين بار که با روياي کودکي خود در خواب، خواب خدا ديدم کي بود؟

    همان حرف خودت ... تمام مي شوم شبي ...

اما سوالم، من و تو چگونه تمام مي شويم؟؟




د.ن 1: تنها "تو" ، دل را رها نمي کني  ....

د.ن 2: تنها "تو" ، دل را مي فهمي ....

یه مدتی نیستم ولی بزودی بر میگردم ....
[ 90/06/20 ] [ 17:2 ] [ مهبان ] [ ]
درباره وبلاگ

بانوی دوازدهمین شب سـرد

اسـفــنـدم شـبـی کـه خــدا

خواست مرا به زمین بفرستد

نـگـاهـش کردم گـفـتـم دلـم

بـرایت تـنـگ می شود گفـت

بــرخـواهی گـشت پــیــشـم

گفتم باخاطرات این دوران چه

گفت از یادخواهی بـرد گفـتم

بـاغم عشقت گفت آن را هم

از یـاد خــواهــی بـرد سکـوت

کرد و مـرا فرستاد به زمــیـن

پــدر مـادر خـانـواده دوســت

عـشـق دورو برم را پرکـردنـد

فـراموشش کـردم اما زمانی

که خواستم خلاعشق او را

بـا عــشق زمـینی پـر کـنـم

زمین خوردم یاد خدا افتـادم

راسـت می گفت از یاد بردم

او و عشقش را در قـلبـم را

بستم و قفل آهنین به رویـش

چمدانم را بستم وتابه امـروز

ماهاست منـتظرم تـا برگردم

به آنجا که تنها لایـق عـشق

آنـجاسـت... بـه آسـمان بـه

هـــفــتـمــیـــن آسـمـــان

...بـه آسمـان پـاک و آرام اش
امکانات وب
پايگاه قرآن آنلاين و تلاوت قرآن
فرهنگ جبهه
 طرح جامع بهار صلوات